کوتاه نوشت ها وقتی عشق ارباب به سویم می آید...
در شمايل امام صادق علیه السلام گفته اند: آن حضرت ميانه قد و افروخته رو و سفيد بدن و كشيده بينى و موهاى ايشان سياه و مجعد و بر گونه شان خال سياهى بود...


منتهى الآمال : ج 2 ص 121.

خال مشکین که بدان عارض گندمگون است...

سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/10/29ساعت 12:22  توسط محمد ت  | 

خیلی وقته ننوشتم اینجا...

احتمالا دوباره نوشتن رو شروع کنم...

دعا کنید.

یا زهرا

+ نوشته شده در  جمعه 1392/10/27ساعت 18:47  توسط محمد ت  | 


همه امید بچه ها...عمه
نشد از ما دمی جدا...عمه

تا عمو در کنار علقمه ماند
شد اباالفضل خیمه ها...عمه

پدرم روی خاک و نیمه ی شب
از پی بچه ها دوتا...عمه

هر طرف ناله در بیابان بود
شد همه دشت یک صدا...عمه

عمه از خیمه تا به مقتل رفت
گفتم عمه نرو کجا...عمه

شبی از ناقه تا که افتادم
ناله کردم بیا بیا...عمه

مانده ام بانویی که آن شب بود
مادرم فاطمه است یا...عمه

هر کجا تازیانه بالا رفت
زودتر گشت جان فدا...عمه

شهر تا ازدحام شد طفلی
داد زد زیر دست و پا...عمه

کاش عمو بود تا که در نورش
بکشد خار پای ما...عمه

تا نبینیم گریه ی هم را
من جدا گریه و جدا...عمه

دیشبی را دلم به دریا زد
شکوه آغاز کرد با...عمه

که مگر نیست احترام یتیم
آیه ی مصحف خدا...عمه

پس چرا اهل شام مسخره کرد
گریه های یتیم را...عمه

سایه ات مستدام بر سر من
ای علمدار کربلا...عمه

راستی مرگ خود طلب کردی
من بمیرم، شما چرا...عمه

پ ن: رحمت خدا بر حضرت آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/10/14ساعت 4:20  توسط محمد ت  | 

تو را ای بی قرین چون ذات یكتا دوست می دارم
تو را ای پاك تر از آب دریا دوست می دارم


تو را با دیگری در یك دل از من دور بادا دور

تو را تنها تو را تنهای تنها دوست می دارم


الا ای پادشاه كشور دل های بشكسته

تو را و پایتختت "كربلا" را دوست می دارم......

29 روز تا محرم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/07/27ساعت 20:1  توسط محمد ت  | 

ای فصل بلند بی نهایت
طوفان غرور و کوه غیرت

دریای به خاک و خون نشسته
در گستره کویر غربت

افسانه ترین حکایت عشق
آغوش صمیمی صداقت

اسطوره آسمانی خاک
تندیس شکوه و استقامت

در خاطره غروب، جاریست
پرواز تو در طلوع هجرت

یادآور لحظه های تلخیست
ای خواهش سرخ بی اجابت

جا داشت فرات خشک می شد
با یاد لب تو از خجالت

«
مهدی طباطبایی نژاد»


57 روز تا محرم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/06/30ساعت 20:17  توسط محمد ت  | 

دولت این است که یک لحظه فدای تو شوم
کی دهد دست که خاک کف پای تو شوم

شرف بندگی توست زیاد از سر من
بار ده بلکه سگ درب سرای تو شوم


کم از آنم که کنم از سرکوی تو عبور
باز دادی رهم ای من به فدای تو شوم

باز هم زشتی و آلودگی و روسیهی
باورم نیست که مشمول عطای تو شوم


سینه چاک دم تیغ تو سمن رویانند
من کی‏‏م تا سپر تیغ بلای تو شوم؟

ای مسیح دل و جان همه عالم چه شود
زنده با یک نفس روح فزای تو شوم؟

ای خوش آن دولت بیدار که در نیمه شبی
دیده برهم نهم و خواب نمای تو شوم

دوست دارم که غبار سر کویت باشم
به امیدی که هوایی هوای تو شوم


پ ن: کربلا ما را در خیل کربلاییان بپذیر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/06/09ساعت 18:10  توسط محمد ت  | 

پسر فاطمه آن کس که دلم زنده از اوست
نه فقط ما که دل فاطمه هم زنده از اوست

بوسه بر لعل لب آن که چنین گفت رواست
جان به قربان کریمی که کرم زنده از اوست 

به همان خاک غریبانه قبرش سوگند
بی حرم هست ولی هرچه حرم زنده از اوست

سینه زن گرچه ندارد به بقیعش اما
به خدا زمزمه و نوحه و دم زنده از اوست

به غم کرب و بلا زنده نماند شیعه
در دل شیعه همین غصه و غم زنده از اوست

از علمدار بپرسید که او خواهد گفت
هم علمدار حسین و هم علم زنده از اوست

به همان لحظه که پا بر سر این خاک نهاد
فاطمه دوستی نسل عجم زنده از اوست

قطعات جگرش با همگان می گوید
همه ی دین خداوند قسم زنده از اوست

«حاج جواد حیدری»

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/06/05ساعت 18:16  توسط محمد ت  | 

سخت است در جوانی دل از جهان بریدن
چشم انتظار مهدی در قبر آرمیدن

من بنده حسینم نامم جواد ذاکر  
زیباست حال فقدان با ابجد آوریدن*  

گفتم برات بمیرم، مُردم که زنده گشتم
این است کام شیرین از دام دل رهیدن

همسایه رسولم** آن عاشق حسینی
گفتن خوش است در من، از شَه بر او شنیدن

در باغ آرزو ها یک آرزو به دل ماند
با محنت رقیه در خارها دویدن

«سروده استاد گرانقدر حاج غلامرضا عینی فرد زنجانی در وصف سید جواد ذاکر (ره)»

ششمین سالگرد فوت سید جوادم گذشت... روحش شاد... هفته پیش قسمت شد و رفتیم سر مزارش...


* ابجد این مصرع با سال رحلت سید (1385) هم عدد است

** دیوانه سیدالشهدا، حاج رسول دادخواه مشهور به رسول ترک که مزار سید جواد کنار مزار ایشان می باشد
+ نوشته شده در  شنبه 1391/04/17ساعت 15:3  توسط محمد ت  | 

فقال علیه السلام:

... اذا جفت روحي عطشا و صرت الي خيمنا، فطلبت ماء و لبنا فلا أحد قط، فاقول: ناولوني ابني لأشرب من فيه...

آنگاه که روحم از شدت عطش خشک گردد من به خیمه بازمی‏گردم تا آب و یا شیری بیابم، اما هرگز پیدا نمی‏کنم. در آن هنگام می‏گویم: فرزندم (علی اصغر) را بیاورید تا از کام او بنوشم...

مدینة المعاجر علامه بحرانی - ص286

سبحان الله... عطش روح حجت الله با لبان عبدالله رضیع برطرف می شود...


مرغی که بال بال زد آخر ز تاب رفت
آتش گرفته بود و به دنبال آب رفت

هر کودکی ز تاب رود گریه می کند
او خنده زد به صورت باب و ز تاب رفت

حس کرد ناز بوسه تیر سه شعبه را
بیدار شد ز خواب و دوباره به خواب رفت
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/03/30ساعت 19:46  توسط محمد ت  | 

کم کم خرابه ی عطش آباد می شود...
آب فرات بر همه آزاد می شود...

آبی ولی منوش، که غیر از سراب نیست...
این آتش است به جان تو، باور کن آب نیست...

این آب شیر می شود، سنگ می شود...
یعنی دلت برای علی تنگ می شود...

بیچاره رباب....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/03/25ساعت 19:43  توسط محمد ت  | 

يک مرد مانده بود و کران تا کران عدو... 
يک تير مانده بود و جهان تا جهان نشان...

+ نوشته شده در  شنبه 1391/03/20ساعت 15:24  توسط محمد ت  | 

در مکتب ما رسم فراموشی نیست...

در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست...

***

مهر تو اگر به هستی ما افتاد...

هرگز یه سرش خیال خاموشی نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/03/14ساعت 6:15  توسط محمد ت  | 

می‌ خواهم امشب بگویم، شعری برای نگاهت
یك سوره رحمت بخوانم، از مصحف روی ماهت

می ‌خواهم امشب بگردم، دور كرامات چشمت
احرام عرفان ببندم، با زائران نگاهت

می ‌خواهم امشب خدا را، در عرش چشمت ببینم
ای كهكشان هدایت، در پرتو مهر و ماهت

آری دلم را شكسته، تشریح داغ غیورت
چشم یتیمم نشسته، در كوچه غم به راهت

ای عصمت سبز و روشن، تزویر شب پرپرت كرد
آیینه‌ها را سرودی، این است تنها گناهت

لرزید اركان هستی، وقت نزول غم تو
ترسم بگیرد جهان را، یك روز طوفان آهت

ای هادی نسل آدم، ای وارث اسم اعظم
منظور هستی تو هستی، آیات قرآن گواهت

«هل من...» بگو تا به عشقت، لبیك غیرت بگویم
مولای من! كو حسینت؟ كو كربلا و سپاهت؟

من عاشقی بی ‌پناهم، شبگرد گم كرده راهم
مِهر دَهُم، هادی عشق! كو آفتاب پناهت؟

با لهجه شرقی غم، امشب تو را گریه كردم
مولای من! این «غزل ـ غم» تقدیم داغ نگاهت

«رضا اسماعیلی»

همین شعر با صدای حاج حسن خلج

+ نوشته شده در  جمعه 1391/03/05ساعت 11:4  توسط محمد ت  | 

معروف است که استاد شهریار(ره) گفته بود حاضرم تمام اشعارم را با این یک بیت نیر تبریزی (ره) عوض کنم:

ای فرس با تو چه رخ داده که خود باخته ای..

مگر این گونه که ماتی، تو شه انداخته ای...

یخوانید از مقتل آیت الله مقرم (ره):

«آنگاه كه امام حسين (عليه السلام) در قتلگاه، در خون خود غوطه ور بود اسب وى آمد دور بدن غرقه به خون و مجروح امام می ‏گشت و پيشانى خود را به خون مقدسش آغشته می ‏كرد. عمر سعد كه اين حالت را از آن حيوان مشاهده كرد دستور داد: او را بگيرند كه از بهترين اسبهاى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است، سواران اطراف اسب را محاصره كردند تا آنرا دستگير نمايند ولى اسب بر آنان تاخت و با پاهاى خود چهل نفر پياده و ده نفر سواره نظام را به درك فرستاد. پس از مشاهده اين امر مجدداً عمر سعد دستور داد آنرا آزاد بگذاريد تا ببينم چه می ‏كند، همين كه آنرا آزاد گذاشتند نزديك بدن به خون غلطيده امام (عليه السلام) آمد و پيوسته يال و كاكل خود را بخون شريفش می ‏ماليد و آنرا می بوئيد و با صداى بلند شيهه می ‏كشيد.

از امام محمد باقر (عليه السلام) روايت شده است: اسب امام در آن حال می ‏گفت: الظليمه، الظليمه، من أمه قتلت ابن بنت نبيها... پس از آنكه سر و گردن خود را بخون آغشته كرد، صيحه كنان و شيهه زنان به سوى خيمه‏ ها آمد تا خبر شهادت صاحب خود را به زن و فرزندان امام (عليه السلام) برساند. همينكه زنان حرم نگاهشان به اسب بى صاحب افتاد و ديدند كه با شرمندگى و سرافكندگى، و با زين كج و واژگون بسوى خيم ه‏ها مي آمد، با موى پريشان و روى گشوده مويه كنان و بر سر و سينه زنان از خيام حرم بيرون دويدند و به سوى قتلگاه روى آوردند...»

همه از خیمه ها بیرون دویدند...

ولی سالار زینب را ندیدند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/27ساعت 21:23  توسط محمد ت  | 

پرستوی مهاجرم چرا ز لانه می روی
اگر ز لانه می روی چرا شبانه می روی

قرار من، شکیب من، مهاجر غریب من
فدای غربتت شوم که مخفیانه می روی

حیات جان، امید دل، علی بود ز تو خجل
که با کبودی بدن، ز تازیانه می روی

کبوتر شکسته پر، مرا به همرهت ببر
چرا بدون جفت خود، ز آشیانه می روی

چهار طفل خونجگر زنند در غمت به سر
تو بر زیارت پدر چه عاشقانه می روی

الا به رخ نشانه ات، مگر شکسته شانه ات
که موی زینبین خود نکرده شانه می روی

فتاده بر دلم شرر، که تو در این دل سحر
ز همسرت غریب تر، برون ز خانه می روی

همای بی ترانه ام، چرا ز آشیانه ام
به کوی بی نشان خود، پر از نشانه می روی

«حاج غلامرضا سازگار»
اینم گوش بدید: +

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/07ساعت 1:42  توسط محمد ت  |